کارل مارکس ونخبگان قدرت
دکتر احمد پیشه ور *

توجه موسکا وپاره تو به ایجاد یک دانش سیاسی جدید، به انگیزه ی مخالفت با سوسیالیسم به ویژه با نظریه ی اجتماعی مارکس پا گرفته بود؛ نظریه ای که به جنبش بالنده ی کارگران توان فکری واعتماد به نفس قابل ملاحظه ای بخشیده بود. اما آیا دانش جدید این دو، که جیمزبرنهام آنان را(( پیروان ماکیاولی)) نامیده است[1] برنظریه مارکس درباره طبقات اجتماعی وستیزطبقاتی برتری دارد؟
خلاصه نظرات کارل مارکس عبارتنداز:
1- درهرجامعه ای، بعد ازبدوی ترین جامعه، می توان دودسته ازمردم را تشخیص داد:
الف) یک طبقه حاکم ب) طبقات فرودست
2- جایگاه مسلط طبقه ی حاکم را باید به کمک مالکیت آن طبقه برابزارهای عمده ی تولید اقتصادی توضیح داد. اما استیلای سیاسی آن به واسطه ی کنترلی تحکیم می یابد که این طبقه برنیروی نظامی وآفرینش اندیشه ها دارد.
3- بین طبقه ی حاکم وطبقه یا طبقات زیردست ستیزی همیشگی جریان دارد که ماهیت و روند آن عمدتاً تحت تأثیررشد نیروهای تولید یعنی تحت تأثیرتغییرات تکنولوژیک قراردارد.
4- درجوامع سرمایه داری جدید، ستیزطبقاتی به برجسته ترین شکل نمایان می شود، زیرا اولاً دراین گونه جوامع اختلاف منافع اقتصادی به وضوح تمام وفارغ ازابهامات ناشی ازپیوندهایی شخصی نظیرپیوندهای جامعه فئودال نمود می یابد، وثانیاً رشد سرمایه داری وبه واسطه تمرکزبی مانند ثروت وفقردردوسوی جامعه، وحذف تدریجی اقشاراجتماعی میانجی، باعث قطبی شدن ریشه ای ترطبقات، درمقایسه با هرنوع جامعه ی دیگری می گردد.
5- نبرد طبقاتی درجامعه ی سرمایه داری با پیروزی طبقه ی کارگربه پایان خواهد رسید.
درپی این پیروزی، جامعه ی بی طبقه سوسیالیستی ایجاد خواهد شد. دلایل چندی برای انتظارظهورچنین جامعه ای ارائه می شود.
1- تمایل سرمایه داری جدید، به ایجاد یک طبقه ی کارگرهمگون که احتمال بروزتقسیم بندی های اجتماعی جدید ازدرون آن درآینده وجود ندارد.
2- نبرد طبقاتی کارگران، خود باعث ایجاد همکاری وحس همبستگی می شود واین احساس به واسطه ی آن دسته ازآیین های اخلاقی واجتماعی که زاده ی جنبش انقلابی هستند ودراندیشه ی خود مارکس نیزمستترقوت می گیرد.
3- سرمایه داری پیش شرط های مادی را به وسیله ی قدرت یک جامعه ی بی طبقه را فراهم می آورد: پیش شرط های مادی را به وسیله ی قدرت تولید هنگفت خود که برآورده ساختن نیازهای اساسی همه ی افراد را ممکن می سازد وازشدت مبارزه برای بقای مادی می کاهد وپیش شرط های مادی را به وسیله ی قدرت تولید هنگفت خود که برآورده ساختن نیازهای اساسی همه ی افراد راممکن می سازد وازشدت مبارزه برای بقای مادی می کاهد، وپیش شرط های فرهنگی را به وسیله ی غالب آمدن بر(( بلاهت زندگی روستایی)) ترویج سواد، اشاعه ی معرفت علمی، ودرگیرساختن توده ی مردم درزندگی سیاسی نظریه مارکس جامع ترین وبا اسلوب ترین نظریه ای بود که تازمان وی درعلوم اجتماعی مطرح شده بود وبا نگاهی به گذشته ها جای تعجب نیست که این نظریه بیش ازیک سده این چنین براندیشه ی اجتماعی سیطره داشته وبررشد جنبش کارگری تأثیرگذاشته است. ازسوی یگرشگفت آورنیست اگرجسارت وگستردگی تعمیم های این نظریه ومکتب انقلابی مبتنی برآن تعمیم ها، انتقادات بسیاری برانگیخته باشد.
واما آنان درجریان بحث، دامنه ی نظریه مارکس را بیرون ازتصورگسترش می دادند. مارکس نمی گفت که تمامی تحولات اجتماعی وفرهنگی را می توان به کمک عوامل اقتصادی تبیین نمود که درعرضه ی فعالیت رخ می دهند وباعث پیدایش گروه های جدید اجتماعی با منافعی تازه می گردند.
انتقاد ازنظریه ی مارکس لازمه این امراست که یک یا چند نوع ازگونه های اصلی جوامعی که وی مشخص ساخته به واسطه ی عملکرد عوامل غیراقتصادی به وجود آمده، پایدارمانده، یا ازهم فروپاشیده اند. برای نمونه، این همان چیزی است که شومپیتربه هنگام تأکید بردشواربودن تبیین ظهورفئودالیسم اروپایی براساس عوامل اقتصادی محض ونیزتأکید برتمایل نهادهای اجتماعی به حفظ قالب خویش دراوضاع واحوال متغیراقتصادی درنظردارد.
ساختارها، گونه ها وتلقینات اجتماعی سکه هایی هستند کمه به سهولت ذوب نمی شوند؛ همین که شکل گرفتند احتمالاً برای قرن ها دوام خواهند داشت. وچون ساختارها وگونه های مختلف درجات متفاوتی ازقابلیت بقا را ازخود نشان می دهند، لذا تقریباً همیشه رفتارگروهی وملی درعمل متفاوت ازآن چیزی است که ازشکل های مسلط روند تولید استنباط می شود. گرچه این قضیه کاملاً عمومیت دارد ولی نمایان ترین مصداق آن رامی توان درجایی دید که ساختاربسیارپایدارازیک کشوربه طوریک جا به کشوری دیگرانتقال می یابد.... مورد دیگری که با این مسئله درارتباط است دارای اهمیت نامیمون تری است. ظهورزمینداری فئودالی را درسلطنت فرانک ها طی قرون ششم وهفتم میلادی درنظربگیرید. این رخداد یقیناً مهم ترین حادثه ای بود که به ساختارجامعه درطول چندین دوره شکل بخشید ونیزبرشرایط تولید، شامل نیازها وتکنولوژی تأثیرگذاشت. اما ساده ترین توضیح( برای این پدیده ) را باید درعملکرد همان رهبری نظامی جست که پیشاپیش انباشته ازافراد وخانواده هایی بود که( درعین حفظ کارویژه ی نظامی) پس ازفتح قطعی سرزمین جدید به زمینداران فئودال تبدیل شندند.
طرح جوامع فئودال دراروپا ودرسایرمناطق به راستی برای نظریه مارکسیستی دشواراست، زیراگرچه می توان این گونه جوامع را نتیجه ی بلافصل تلفیق سنت ریاست نظامی با زمیندای بزرگ دریک جامعه با ثبات روستایی تلقی کرد با این حال جوامع فئودالی عمدتاً به عنوان پدیده هایی سیاسی جلوه گرمی شدند که درپاسخ به عدم یکپارچگی امپراتوری های متمرکزظهوریافته اند.
انتقاد دیگرمارکس، انتقاد و ایجاد شبهه درمورد تفسیراقتصادی خاستگاه های سرمایه داری جدید است.
وی انتقال ازجامعه فئودالی به جامعه ی سرمایه داری را به مبسوط ترین نحومورد بررسی قرارداد وخود براین گمان بود که شواهد قانع کننده ای به نفع نظریه ی خویش فراهم آورده است. معروف ترین نمونه ی این گونه انتقادات تلاش ماکس وبردرکتاب اخلاق پروتستان وروحیه ی سرمایه داری است. وبردراین اثردرپی اثبات این مطلب است که تکوین وتوسعه ی سرمایه داری جدید علاوه برتغییرات اقتصادی وتشکیل طبقه ای جدید که مارکس آنها را لازم می دانست نیازمند تحولی ریشه ای درتلقیات افراد نسبت به کاروانباشت ثروت بوده واین هما چیزی است که مذهب پروتستان ایجاد کرده است. وبردراستدلال خود اصلاحات بسیاری به عمل آورد ازجمله تصدیق کرد وآیین های پروتستان عمدتاً مورد پذیرش همان گروه های اجتماعی قرارگرفت که ازقبل مشغول فعالیت های اقتصادی سرمایه دارانه بودند با وجود این، بحث وی به عنوان تلاشی برای ابطال نظریه ی مارکس جلوه می کند، زیرا وبرنمی پذیرد که تغییرازفئودالیسم به سرمایه داری تنها یا عمدتاً به واسطه ی عوامل اقتصادی تحقق یافته باشد. اما آیا نظروبرصحیح است؟ این نظریه ازچند جهت مورد انتقاد قرارگرفته است: اولاً نظریه ی وی ازجهت تصویری که ازاخلاق پروتستان وارتباط پروتستانتیسم با مؤسسات اقتصادی سرمایه داری ارائه می دهد به لحاظ تاریخی نادرست است؛ وازاینها مهم ترآنکه نظریه ی مزبورتوضیح مستقلی برای پیدایش سرمایه داری به دست نمی دهد. برای این منظور وبرنه تنها باید نشان می داد که اخلاق پروتستان یک عنصربرجسته درشکل گیری تلقینات اقتصادی جدید بوده است بلکه همچنین باید ثابت می کرد که هیچ یک ازاندیشه های دیگری که درمحافل بورژوازی درحال نطفه بستن بود نمی توانست چنین تأثیری داشته باشد ولذا واقعه ی تاریخی اصلاح مسیحیت برای تکوین سرمایه داری اهمیت اساسی داشته است. درسال های اخیربه تدریج نظریه ی وبربه این عنوان که بیش ازنظریه ی مارکس براهمیت نقش ایدئولوژی ها درتسریع یا آهسته کردن تحولات اجتماعی تأکید دارد با فروتنی بیشتری مورد ارزیابی قرارگرفته است( این درحالی است که مارکس، فایده گرایی را به مثابه ی ایدئولوژی ها مورد تحلیل قرارداده است). امروزه شاید بیشتربتوانیم براهمیت ایدئولوژی ها درتغییرات اجتماعی صحه بگذاریم، زیرا ازیک سو دستاوردهای خود مارکسیسم به عنوان یک ایدئولوژی را تجربه کرده ایم که هم نقش مهمی درصنعتی شدن شتابان اتحاد شوروی داشته وهم در روایت استالینیستی به جامعه ای توتالیترانجامیده است، وازسوی دیگرشاهد تأثیرکند کننده ی اعتقادات سنتی دربرخی کشورهای پیش ازصنعتی بوده ایم.
پذیرش مفهوم طبقه ی مارکس به صحت نظریه ی اجتماعی عموی اوبستگی دارد؛ اگرنظریه ی مزبوراعتبارجهان شمول نداشته باشد پس می توان تصورکرد که یک طبقه ی حاکم همان قدرکه ممکن است زاییده ی مالکیت ابزارهای تولید باشد می تواند درقدرت نظامی، یا دراین اواخردرقدرت یک حزب سیاسی ریشه داشته باشد. اما بازهم می توان معتقد بود که تحکیم یک طبقه ی حاکم نیازمند تمرکزانواع مختلفی ازقدرت اقتصادی، نظامی وسیاسی است وعملاً دراغلب جوامع شکل گیری این طبقه با تحصیل قدرت اقتصادی آغازگردیده است. اما این گفته مسئله بینادی تری را درمورد اندیشه ی وجود طبقه ی حاکم مطرح می سازد: آیا درتمامی جوامع غیرازساده ترین و بدوی ترین آنها چنین تمرکزقدرتی روی می دهد ودراثرآن یک طبقه ی حاکم تشکیل می شود؟ همین جا بایدآورشویم که انواع مختلف جوامع، با الگوی مارکس ازجامعه ای که آشکارا میان یک طبقه ی حاکم وطبقات زیردست تقسیم شده است به یک اندازه مطابقت ندارد. احتمالاً بهترین نمونه ، فئودالیسم اروپایی است. وجه مشخصه فئودالیسم اروپایی حکومت طبقه جنگجویی بود که مالکیت زمین، نیروی نظامی و اقتدار سیاسی را به طور مطمئنی در دست داشت و از حمایت عقیدتی یک کلیسای قدرتمند نیز بهره مند بود. اما حتی در این مورد هم باید چند قید را وارد ساخت . اندیشه وجود یک طبه حاکم منسجم، با عدم تمرکز قدرت سیاسی که وجه مشخصه جوامع فئودالی است مباینت دارد، و در مرحله ای که این عدم تمرکز در پادشاهی های مطلقه از بین رفت جوامع اروپایی دیگر به معنی دقیق کلمه تحت حکومت یک اشرافیت جنگجو قرارد نداشتند. با این حال، اشرافیت رژیم کهن در فرانسه واقعاً به نوع آرمانی یک طبقه حاکم نزدیک می شود.
مثلاً از جهات دیگری به خوبی با مدل مارکس جور در می اید بورژوازی دوران آغاز سرمایه داری است. [2] رشد بورژوازی به عنوان یک طبقه اجتماعی مهم را به خوبی می توان بر اساس تغییرات اقتصادی توضیح داد. ظهور این طبقه د رحوزه اقتصادی با تحصیل سایر مواضع قدرت و اعتبار در جامعه یعنی در سیاست، حکومت، نیروهای مسلح و نظام تعلیم و تربیت – همراه بود. این تسخیر قدرت د رحوزه های مختلف جامعه طی جریان طولانی و پیچیده ای صورت گرفت که د ر مورد هر یک از کشورهای اروپایی ویژگی های خاص خود را داشت. مدل مارکس نیز انتزاعی از واقعیت پیچیده تاریخی بود که بر تجربیات انقلاب فرانسه متکی بود.
با وصف بر این الگوی وقایع به راستی با طرح مارکس سازگاری کلی دارد. در انگلستان قانون اصلاح انتخابات سال 1832 به بورژواری قدرت سیاسی بخشید و این ، اگر هم تا مدت ها باعث تغییر ترکیب اجتماعی پارلمان و کابینه ها نشد اما تغییراتی در خصلت قانونگذاری به وجود آورد؛ اصلاح نظام مشاغل دولتی پس از سال 1855 راه را به روی افرادی از بخش های بالایی طبقه متوسط که طالب عالی ترین مناصب اجرایی بودند باز کرد و گسترش مدارس خصوصی فرصت های جدیدی برای فرزندان خانواده های نوکیسه صنعتی و تجاری به وجود آورد تا برای مناصب برگزیده آموزش ببینند. در شرح مارکس بورژواری از حمایت متخصصان اقتصادی سیاسی و فلاسفه بهره مند بود.
با همرائی ها، ظاهراً بورژواری به عنوان یک طبقه حاکم در مقایسه با اشرافیت فئودالی ، از برخی جهات دارای انسجام کمتری است این طبقه عملاً قدرت نظامی، سیاسی و اقتصادی را در دست یک عده از افراد متمرکز نمی سازد و به همین دلیل امکان برخورد منافع میان گروه های مختلفی که (به قول مارکس) نماینده بورژواری هستند پیش می آید . و انگهی، جامعه سرمایه داری از جامعه فئودالی بازتر و پویا تر است و بویژه د رحوزه عقیدتی همراه با توسعه مشاغل فکری عرفی، امکان پیدایش آیین های معارض هم وجود دارد.[3] مارکس انتظارداشت که همراه با رشد سرمایه داری، دوطبقه ی اصلی- بورژوازی وطبقه ی کارگرصنعتی قطبی ترشوند وحکمرانی بورژوازی بارزتر و دشوارترگردد. اما درجوامع سرمایه داری پیشرفته چنین چیزی رخ نداد حوزه های مختلف قدرت، متمایزترشده تومنابع قدرت متعددتر و متنوع ترگردیده اند تقابل وتضاد میان دوطبقه ی بزرگ مورد نظرمارکس به واسطه ی رشد طبقات متوسط جدید وبراثرتنوع بسیارپیچیده ی مشاغل وموقعیت های اجتماعی تعدیل شده است، ودست کم از1945به این سوحکومت سیاسی روی هم رفته ملایم ترشده است.
نتیجه مهم دراین تحول، برقراری تدریجی حق رأی عمومی برای افراد بالغ درطول سده ی بیستم بوده است که اصولاً موجب تمایزمیان قدرت اقتصادی وقدرت سیاسی می گردد. خود مارکس معتقد بود که تحصیل حق رأی عمومی یک گام انقلابی خواهد بود وقدرت سیاسی وقدرت اقتصادی را درمورد جامعه ی فئودالی، یا درمورد سرمایه داری اولیه که بهره مندی ازحقوق سیاسی را به ثروتمندان محدود می ساخت به راحتی می توان اثبات کرد ولی درمورد دموکراسی های سرمایه داری جدید، این کاربه آن سهولت امکان پذیرنیست ولذا مفهوم یک طبقه ی حاکم مجزا وخود ابقاء دراینجا متزلزل ومبهم می شود.
دیگراینکه، توسعه ی دولت رفاه درسالهای پس ازجنگ جهانی دوم، ودخالت فزاینده ی دولت دموکراتیک درتنظیم زندگی اقتصادی بوده که گاه به ویژه دراروپای غربی- به واسطه ی مالیات ستانی تصادی، گسترش مالکیت عمومی، وبرقرارساختن میزانی ازبرنامه ریزی اقتصادی رنگ وبویی(( سوسیالیستی)) ترپیدا کرده است. اما با همه ی این دگرگونی ها می توان استدلال کرد که طبقه ی سرمایه دارهنوزهم قدرت اقتصادی وسیاسی چشمگیری دارد وقدرت آن ازبرخی جهات درنیمه ی دوم قرن بیستم افزایش یافته است: به لحاظ اقتصادی ازطریق تمرکزشدید سرمایه دردست شرکت های بزرگ، وبه لحاظ سیاسی ازطریق سیاسی ازطریق رشد طبقات متوسط وکاهش شمارافراد ونفوذ طبقه ی کارگرسنتی.
درنتیجه، اینها برخی ازمشکلات اساسی است که درمفهوم طبقه ی حاکم مارکس وجود دارد. ارزش این نظریه درآن است که برای تجزیه وتحلیل منابع قدرت سیاسی وتبیین تغییرات عمده در رژیم سیاسی تلاش چشمگیری به عمل می آورد. مارکس به کمک این مفهوم اولاً موفق شد اندیشه را که تقسیم بندی جوامع بشری به یک گروه حاکم واستثمارگردریک سو و گروهای زیردست واستثمارشده درسوی دیگریکی ازویژگی های ساختاری واصلی این جوامع است به شکل دقیق تری بیان نماید؛ ثانیاً با مرتبط ساختن وترکیب انبوهی ازواقعیات اقتصادی، سیاسی وفرهنگی که پیش ازآن بی ارتباط با یکدیگربه نظرمی رسیدند، توانست توضیحی برای این تقسیم بندی به دست دهد؛ وثالثاً برپایه ی اندیشه ی ظهوروسقوط طبقات توانست علت تغییراتی را که ساختاراجتماعی رخ می دهد دریابد. همان طورکه دیدیم مفهوم(( نخبگان حاکم )) تا حدودی بدین منظورمطرح شد که ناممکن بودن ایجاد یک جامعه ی بی طبقه را نشان دهد، اما هدف دیگرازطرح مفهوم مزبورغالب آمدن برهمان دشورای های نظری بود که دربالا برشمردیم به خصوص درنظریه نخبگان حاکم لزومی به اثبات این مطالب نیست که یک طبقه ی خاص که برحسب جایگاه اقتصادی خویش تعریف می شود واقعاً برهمه ی حوزه های اجتماعی استیلا دارد؛ اما دقیقاً به همین دلیل هیچ تلاشی برای تبیین پدیده هایی که مورد اشاره ی مفهوم نخبگان حاکم است صورت نمی گیرد. طبق نظرموسکا وپاره تو، گروه نخبه ی حاکم دربرگیرنده ی افرادی است که جایگاه های شناخته شده قدرت سیاسی را درجامعه اشتغال کرده اند. بدین ترتیب وقتی می پرسیم چه کسی دریک جامعه ی خاص قدرت دارد؟ پاسخ این است که آن افرادی که قدرت دارند. یعنی آنها که مواضع مشخصی را درتصرف خویش دارند. این پاسخ به هیچ وجه روشنگرنیست. زیرا به ما نمی گوید که این افراد خاص چگونه مواضع قدرت را تصرف می کنند. یا حتی می تواند گمراه کننده باشد وچنین چیزی درصورتی پیش می آید که برای نمونه کسانی که به ظاهردرنظام صوری حکومت، قدرت را دردست دارند در واقع تابع قدرت افراد یا گروهای دیگری درخارج ازاین نظام باشند. اندیشه ی نخبگان حاکم به تبیین تغییرات سیاسی هم کمک چندانی نمی کند. نظریه ی گردش نخبگان پاره تو که درفصل بعد بدان خواهیم پرداخت برپایه ی یک سلسله ادعاها درمورد ویژگی های روانشناختی موجود درافراد استواراست؛ اما این ادعاها مشکلات متعددی را پیش می آورند وحتی درآثارخود پاره توهم آزمون نشده باقی می مانند. ازسوی دیگر، موسکا دربحث ازمسائل مربوط به دگرگونی سیاسی ناچارمی شودمفهوم (( نیروهای اجتماعی)) ( یعنی گروه های ذینفوذ مهم درجامعه) را به عنوان سرمنشاء نخبگان جدید وارد سازد واین امر (( اورا به نحوناخوشایندی به مارکس نزدیک کرده است )) .
[1]. J.BURNGAM, Machiavelliame , Defenclers of freedom.