كلود لوي ـ استراوس به روايت نيويوركتايمز
به هيچوجه پدر ساختارگرايي نيستم
ادوارد روتستين / ترجمه فرهاد قربانزاده :كلود لوي استراوس، انسانشناس شهير فرانسوي كه مطالعات انقلابي او پيرامون «انسان بدوي» درك جهان غرب از ماهيت فرهنگ، آداب و رسوم و تمدن را دستخوش تغيير كرد، در ١٠٠ سالگي از دنيا رفت. پسر او لوران گفت كه پدرش روز جمعه ( ۱۳ آبان ماه ۱۳۸۸ ) در اثر ايست قلبي در منزل خود در پاريس جان خود را از دست داد. خبر مرگ او در روز سهشنبه همزمان با مراسم خاكسپاري او در شهر لينيرول در منطقه «كت دور» در جنوب شرقي پاريس اعلام شد.
پسرش ميگفت: «او آرزو ميكرد كه مراسم تدفين آبرومندانه و باشكوهي براي او در خانه روستايياش در كنار خانواده خود برگزار شود. او شيفته اين منطقه بود؛ پيادهروي در اين جنگل را دوست داشت و قبرستاني كه امروز پيكر او را در برخواهد گرفت، بخشي از جنگل مورد علاقهاش بود.» از ميان روزنامههايي كه در صفحه درگذشتگان خود به وفات او پرداختند روزنامه نيويوركتايمز جامعترين و بهترين گزارش را درباره زندگي و كارنامه فكري پدر انسانشناسي نوشته است. آنچه ميخوانيد گزارش نيويوركتايمز است:
لوي استراوس در مطالعه اسطورهشناسي قبايل بدوي، نحوه نگرش قرن بيستمي مفهوم تمدن را دگرگون كرد. از نظر او اسطورهشناسيهاي قبيلهاي نشانگر نظامهاي فكري كاملا منطقي هستند. او بر جنبههاي مشترك تلاش بشري در راه فهم جهان تمركز داشت. وي نخستين نماينده «ساختارگرايي» بود، مكتبي فكري كه در آن «ساختارهاي» جهانشمول، شالوده تمامي فعاليتهاي بشري را تشكيل ميدهند و فرهنگها و نگرشهاي مختلف را شكل ميبخشند.
كارهاي او حتي منتقدانش را نيز تحتتاثير قرار ميداد. او در فرانسه جانشين قابلذكري نداشت و آثار او – كه آميزهاي از شاعرانگي و ذوق نوشتاري، تتبع اضافات متهورانه، راز آلودگي و پيچيدگي در گفتار و استعارات تاملبرانگيز بودند- شباهت چنداني به متون پيشين انسانشناسي نداشتند.
فيليپ دسكولا عضو دپارتمان انسانشناسي كولژ دو فرانس نوامبر گذشته در مصاحبهاي با نيويوركتايمز به مناسبت ١٠٠ سالگي لوي استراوس گفت: «مردم او را بهمثابه يكي از اسطورههاي عظيم روشنفكري در قرن بيستم ميشناسند.» همه براي او احترام قائلند تا جايي كه حداقل در ٢٥ كشور دنيا براي او يادبود برگزار كردند.
او در يك خانواده هنري فرانسوي - يهودي به دنيا آمد و در حوزه روشنفكري فرانسه چه در عرصه عمومي چه در ساحت آكادميك به چهرهاي بسيار شناخته شده بدل شد. وي در دانشگاههاي پاريس، نيويورك و سائوپائولو فعاليت ميكرد و در سازمان ملل و دولت فرانسه نيز فعاليت داشت.
او ميراث گرانبهايي را از خود به يادگار گذاشت. «اسطورهشناسيها» عنوان كتاب چهار جلدي او بود كه ساختار اسطورهشناسي بومي در قاره آمريكا را مورد بررسي قرار ميداد. تفسير جهان فرهنگها و آداب و رسوم در اين كتاب بهواسطه تحليل اسطورههاي چندين و چند قبيله ناشناخته صورت ميپذيرد. اين كتاب خواننده را با مخلوط پيچيدهاي از مضامين و جزئيات به چالش ميكشاند. لوي استراوس در تحليل خود از اسطوره و فرهنگ تفاوتهاي مفهومي ميان غذاي سرخ شده و غذاي آبپز را بيان ميكند (به نظر او آدمخوارها دوستان خود را بهصورت آبپز ميخورند و دشمنانشان را كباب ميكنند)؛ يا ميان داستانهاي خارقالعاده اسطورهاي و قوانين شسته و رفته ازدواج و خويشاوندي قائل به ارتباط ميشود.
بخش اعظمي از كتابهاي او را نمودارهايي تشكيل ميدهند كه تصاويري از ستارههاي هندسي و فرمولهايي است كه به تكنيكهاي رياضياتي شباهت دارند. عكسهاي سياه و سفيد از چهرههاي قربانيان در كنار مناسك عجيب و غريب بوميها همگي حاصل مشاهدات ميداني لوي استراوس هستند.
«انديشه وحشي»
تفسيرهاي او از اسطورههاي آمريكاي شمالي و جنوبي در تغيير نگرش غربيها نسبت به جوامع بدوي نقشي محوري داشتند. او بلافاصله پس از شروع مطالعات انسانشناختي خود در دهه ١٩٣٠ خرد قاعدهمند و قراردادي در مورد آن جوامع را به چالش كشيد. اين مطالعات استخوانبندي كتاب «گرمسيريان اندوهبار» در سال ١٩٥٥ را تشكيل ميداد كه حاصل تاملات انسانشناختي او بهواسطه سفر به برزيل و مناطق اطراف آن بود.
نگرش متعارف بر اين بود كه جوامع ابتدايي به لحاظ انديشه غيرمنطقي بوده و بيخردي جزو خصلتهاي ذاتي آنهاست. بر همين اساس رويكرد آنها به زندگي و دين، بر مدار برآوردن نيازهاي اوليه مانند غذا، پوشاك و سرپناه ميشود. لوي استراوس سوژههاي خود را از اين ديدگاه محدود رهانيد. او پژوهشهاي ميداني خود را از قبائل كادووئو و بورورو در ماتو گرورسوي برزيل شروع كرد. او علاوه بر مطالعه شيوههاي ارضاي نيازهاي مادي در ميان مردم اين قبايل درصدد فهم ريشههاي اساطيري و نيز منطق غالب بر اسطورههاي آنها برآمد. او در كتاب «انديشه وحشي» مينويسد: «عطش داشتن معرفت عيني، يكي از كليديترين جنبههايي است كه به هنگام برخورد با انسانهايي كه آنها را «بدوي» ميناميم، ناديده انگاشته ميشود.»
جهان قبائل بدوي بهسرعت در حال نابود شدن بود. از سال ١٩٠٠ تا ١٩٥٠ چيزي بالغ بر ٩٠ قبيله و ١٥ زبان فقط در برزيل از بين رفتند. يكي ديگر از موضوعات مورد توجه لوي استراوس همين امر بود. او نگران رشد «تمدن تودهاي» و به تبع آن فراگير شدن «تك فرهنگي» مدرن بود.
با اوجگيري آشكار انديشه وحشي و بدنام شدن مدرنيته غربي، لوي استراوس در سنت رومانتيسيسم فرانسوي به تاسي از ژان ژاك روسو فيلسوف بلندآوازه قرن هجدهم قلمفرسايي ميكرد. همين امر، اعتبار ويژهاي را در دوران رومانتيسيسم ضدفرهنگي دهههاي ١٩٦٠ و ١٩٧٠ به لوي استراوس ارزاني داشت.
اما اين رمانتيسيسم بسيط و نسبيگرايي فرهنگي كه در دهههاي بعد رواج پيدا كرد، بهنوعي انحراف از افكار او تلقي ميشد. از نظر لوي استراوس توحش به هيچ عنوان خصلت ذاتي نداشته و «نزديك به طبيعت» نيست. توصيفات او از قبايل بدوي آمريكايشمالي و جنوبي به باورهاي كليشهاي و انديشههاي متداول شباهت چنداني ندارد. بهعلاوه وي با تمركز روي پيشرفت خط و آگاهي تاريخي، ميان جوامع بدوي و مدرن قائل به تمايز ميشود. در نظام فكري لوي استراوس آگاهي از تاريخ راه را براي پيشرفت علم و تكامل و گسترش جهان غرب هموار كرد.
او نگران سرنوشت غرب بود. به نظر او غرب «ميراثش را به دست خود نابود كرده و به بوته فراموشي ميسپارد.» او نشان ميدهد كه با افول قدرت اسطوره در غرب مدرن، موسيقي به اسطوره كاركرد بدل شده است. به اعتقاد او موسيقي ميتوانست به واسطه قدرتروايي اصيل خود، نيروها و انديشههاي متخاصم موجود در بنيانهاي جامعه را نشان دهد.
اما لوي استراوس در اين مورد با روسو هم داستان نبود كه مشكلات بشري در انحراف جامعه از طبيعت ريشه دارد. در جهان فكري او بديلي براي اين انحراف وجود ندارد. قانون و خرد بهعنوان ابزارهاي حياتي هر جامعه آن را شكل ميدهند. اين نوع كاربرد خرد وضعيتهاي جهانشمولي را بر ميآفريند كه در همه فرهنگها و همه زمانها ميتوان سراغ آن را گرفت. او را بهعنوان يك ساختارگرا ميشناسيم چرا كه دستگاه فكري او نوعي وحدت ساختاري در تمامي اسطورهسازيهاي انساني را نشان ميدهد. طبق نظر لوي استراوس اسطورهشناسي تمامي فرهنگها حول تقابلهاي «دوتايي» شكل ميگيرد؛ گرم و سرد، خام و پخته، حيوان و انسان. از نظر او انسان به واسطه اين تقابلهاي دوتايي امكان شناخت جهان را پيدا ميكند.بيشتر انسانشناسان دقيقا برعكس اين را ميگويند. انسانشناسي سنتا به جاي كشف جنبههاي جهانشمول در ميان فرهنگها، پرده از تفاوتهاي فرهنگي بر ميدارد. اين امر را نيز نه از طريق انديشههاي انتزاعي، بلكه جمعآوري و فهرستبندي خصوصيات مناسكي و آداب و رسوم آنها انجام ميدهند.
اما تلاش لوي استراوس در يافتن جنبههاي جهانشمول در انديشه بشري با اتخاذ رهيافت «ساختاري» را ميتوان فراروي جريان متعارف انسانشناسي عنوان كرد. شعائر و اقدامات عملي يك جامعه براي او محلي از اعراب نداشت. او برخلاف انسانشناسان پيش از خود مانند كليفورد گيرتز به مشاهده و تحليل جامعه از درون آن علاقهاي نداشت. (او كتاب «گرمسيريان اندوهگين» را با چنين عبارتي ميآغازد: «من از سياحان و مكتشفان بيزارم»)
نظراتي كه پايههاي رشتهاش
را به لرزه در آورد
او همانطور در كتاب «خام و پخته» مينويسد: «پژوهشهاي مردمشناختي را وارد مسير روانشناسي، منطق و فلسفه كرده است.»
او در سخنرانيهاي راديويي خود كه در سال ١٩٧٧ از طريق شبكه اطلاعرساني كانادا پخش ميشد (و بعدها با عنوان «اسطوره و معنا: شكستن رمز فرهنگ» چاپ شد) بررسي ساختاري اسطوره را بحث ميكرد. وي گزارشي را در مورد كشور پرو در قرن ١٧ ارائه كرده بود. در آن هوا به طرز عجيبي سرد ميشود. يكي از كشيشها افراد دوقلو و لب خرگوشي (لب شكري) را احضار ميكند و آنها را مسوول وضعيت جوي دانسته و به همه آنها دستور ميدهد كه استغفار كنند. پرسش اينجا است كه چرا اين گروه از افراد متهم ميشوند؟
از نظر لوي استراوس بعضي اسطورههاي آمريكاي شمالي، دوقلوها را به دشمني با نيروهاي طبيعت ربط ميدهند؛ تهديد يا تعهد، خطر يا انتظار. داستان از اينجا شروع ميشود كه در يكي از اسطورهها، خرگوشي جادويي، در اثر دعوا لبش شكافته ميشود و به اصطلاح حالت لب خرگوشي پيدا ميكند و دوقلو بودن هم به نحوي از انحا به همين دوپاره شدن لب خرگوش ربط پيدا ميكند. ظاهرا اين كشيش هم از رابطه ميان بينظمي كيهاني و نيروهاي پنهان دوقلوها آگاه بود.
اگرچه آراي لوي استراوس اين رشته را تكان داد اما انتقادات فراواني هم از او به عمل آمده است. برخي از انتقادات وارده از اين قرارند: بيتوجهي به تاريخ و جغرافيا و استفاده از اسطورههاي يك زمان و مكان مشخص براي تفسير ساير اسطورهها بدون ذكر هرگونه رابطه يا اثرگذاري مستقيم. لوي استراوس اذعان ميكرد كه نقطه قوت او تفسيرهايي است كه از موضوعات كشف شده به عمل ميآورد.
كلود لوي استراوس در ٢٨ نوامبر ١٩٠٨ در بروكسل متولد شد. پدر و مادر او يعني ريمون لوي استراوس و اما لوي در آن زمان ساكن بلژيك بودند. او در فرانسه نزديك ورساي دوران كودكي خود را سپري كرد. پدربزرگ او خاخام بود و پدرش از طريق كشيدن نقاشيهاي پرتره امرارمعاش ميكرد. كلود وقتي بچه بود به جمعآوري اشياي مختلف و كنار هم گذاشتن آنها علاقه داشت. او مينويسد: «من علاقه وافري به اجناس عجيب و غريب و عتيقه داشتم. همه پسانداز اندك من به جيب صاحبان مغازههاي دستدومفروشي ميرفت.» مجموعهاي از عتيقهجات خانواده او را ميتوان در موزه كلوني در پاريس پيدا كرد. بقيه اجناس گرانبها هم هنگام فتح پاريس توسط نازيها در سال ١٩٤٠ به يغما رفت. كلود از سال ١٩٢٧ تا ١٩٣٢ تحصيلات خود را در رشتههاي حقوق و فلسفه در دانشگاه پاريس ادامه داد. پس از آن در يكي از دبيرستانهاي محلي به نام ليسه ژانسون سيلي و در كنار ژان پل سارتر و سيمون دوبووار به تدريس پرداخت. سپس در دانشگاه فرانسوي سائوپائولوي برزيل استاد جامعهشناسي شد.
ذوق ماجراجويي
او بهعنوان يك انسانشناس به همراه همسرش دينا دريفوس سفرهاي خود را آغاز كرد. او ميگفت: «من به دنبال راهي ميگردم كه بتوانم ذوق ماجراجويي خود را با آموزش حرفهام آشتي دهم. احساس ميكنم سفرهاي ماجراجويان اوايل قرن ١٦ را دوباره تجربه ميكنم.»
رابطه او با دريفوس به طلاق ختم شد و در سال ١٩٤٦ با رزماري اولمو ازدواج كرد و سپس لوران متولد شد. در سال ١٩٥٤ هم با مونيك رومن ازدواج كرد كه حاصل اين ازدواج تولد ماتيو بود. لوي استراوس علاوه بر لوران، با همسرش، متيو و پسران متيو زندگي ميكرد.
لوي استراوس در سال ١٩٣٧ تدريس را ترك گفت و تمامي وقت خود را صرف تحقيقات ميداني كرد. او براي مطالعات بيشتر در سال ١٩٣٩ به فرانسه بازگشت اما به خاطر جنگ جهاني دوم او به ارتش فرانسه احضار شد و خدمت خود را بهعنوان رابط ارتش بريتانيا آغاز كرد. او در كتاب «گرمسيريان اندوهبار» مينويسد: «هنگام حمله هيتلر به فرانسه جبهه مانيو را ترك كرده و در كاميون حامل گوسفندان پنهان شده بود.»
لوي استراوس در سال ١٩٤١ از سوي مدرسه جيد تحقيقات اجتماعي نيويورك (با مساعدت بنياد راكفلر) دعوت به همكاري شد. او ميگويد: «بهترين و پرثمرترين دوران زندگياش را در كتابخانه عمومي نيويورك صرف خواندن آثار فرانس بوآس انسانشناس آمريكايي آلمانيتبار و رومن ياكوبسون زبانشناس ساختارگرايي روسي كرده است.»
او به محفل هنرمندان و سوررئاليستهايي همچون ماكس ارنست، آندره برتون و دولوره وانتي همسر آينده ژان پل سارتر قدم نهاد. دولوره وانتي هم در اثر معاشرت با لوي استراوس به اشياي عتيقه علاقهمند شد تا جايي كه آن دو بهطور مرتب به يكي از عتيقهفروشيهاي منهتن مراجعه كرده و اجناس عتيقه كشف شده از شمالغربي اقيانوس آرام را تماشا ميكردند.
پس از جنگ، لوي استراوس مطالعات خود در نيويورك را ادامه داد و در همان سالها به سمت نمايندگي فرهنگي دولت فرانسه نائل شد و تا سال ١٩٤٧ اين مقام را در اختيار داشت. بلافاصله پس از بازگشت به فرانسه مدرك دكتراي خود را در سال ١٩٤٨ از دانشگاه پاريس اخذ كرد و در همان سال به معاونت موزه دولوم در پاريس منصوب شد. اولين اثر مهم او «ساختار بنيادين نظام خويشاوندي» نام دارد كه درسال ١٩٤٩ آن را به رشته تاليف درآورد.
بعد از بنياد داكفلر، مدرسه كاربردي تحصيلات عاليه يك پاريس تصميم به تشكيل دپارتمان علوم اجتماعي و اقتصادي گرفت و لوي استراوس از سال ١٩٥٠ تا ١٩٧٤ در آنجا بهعنوان مدير مطالعات و پژوهشها مشغول به كار شد.
وی از سال ١٩٥٣ تا ١٩٦٠ دبيركل شوراي بينالمللي علوم اجتماعي در سازمان يونسكو بود. در سال ١٩٥٩ بهعنوان استاد به كولژ دوفرانس دعوت شد. در سال ١٩٧٣ از سوي فرهنگستان فرانسه مورد تقدير قرار گرفت. در سال ١٩٦٠ نيز مجله لوم دو (انسان) را تاسيس كرد.
در دهه ١٩٨٠ ساختارگرايي لوي استراوس در سايه ظهور انديشمندان پساساختارگرايي چون ميشل فوكو، رولان بارت و ژاك دريدا عرصه را براي خود تنگ ديد. آنها ايده امر جهانشمول و بيزمان را رد ميكردند و نقش تاريخ و تجربه در شكلگيري آگاهي بشري را به مراتب بيشتر از قوانين جهانشمول ميدانستند. لوي استراوس در پاسخ آنها ميگفت: «جامعه فرانسه، به ويژه نوع پاريسي آن، جامعه شكمويي است! حدودا هر پنج سال يكبار نياز به بلعيدن چيزهاي جديد در آن احساس ميشود. پنج سال پيش همه ميگفتند ساختارگرايي، الان هم چيز ديگري مرسوم شده است. نظر به اينكه اصطلاح «ساختارگرايي» به برترين شكل ممكن حالت بيريخت پيدا كرده است، من مشخصا نميخواهم از آن واژه استفاده كنم. من به هيچوجه پدر ساختارگرايي نيستم.»