مقلات جامعه شناسی

دیالکتیک

درکتاب فرهنگ علوم اجتماعی اولیور استلی برس تعریفی عام و کلی از دیالکتیک به عنوان یکی از ادوات فلسفه بدست می دهد : «  دیالکتیک عبارت است از نظریه ای در باره ی سرشت منطق که ضمنا" نظریه ی ساختها و تکامل جهان نیز هست . این نظریه را ایده آلیستها بعد از کانت ابداع کرده اند ( به نظر می رسد برخلاف این گفته  تاریخ تفکر دیالکتیکی به قرنها پیش و فلاسفه ی یونان باستان می رسد .) یعنی با فیشته آغاز گردید و در فلسفه ی هگل به اوج خود رسید . مارکس این مفهوم را از هگل گرفت و درزمینه های

تقریبا" متفاوتی به کار برد . کانت دو جنبه ی مختلف را در منطق از یکدیگر تفکیک کرده بود : (1) آنالیتیک ، یا منطق فهم که هرگاه در باره ی داده های احساس به کار برده شود ، مایه ی شناخت جهان طبیعی و نمودی می شود و (2) دیالکتیک یا منطق استدلال که مستقل از تجربه عمل می کند و به خطا مدعی است که شناختی در باره ی نظم آنسو رونده /بودها ( نومن ها یا چیزهای بخودی خود ) به دست می دهد . هگل کارهای دیالکتیکی خرد را نه مرتبط با حوزه ی آنسورونده بلکه بیشتر مربوط به کل واقعیت تا به اجزای منتزع و ناقص شده ی آن تفسیر می کرد و به همین سبب آن را به دست دهنده ی شناختی حقیقی تر و ژرف تر از فهم دیالکتیکی می انگاشت ، که نه برای فلسفه بلکه برای علوم طبیعی و امور عملی زندگی روزمره کافی می شمرد . وانگهی او که واقعیت را همچون ماهیت جان یا روان تصور می کرد ، نوع فعالیتها و نحوه ی تکامل آن را ذاتا" عقلی یا منطقی می پنداشت . منطق استاندارد یا تحلیلی در این نظریه خشک و انتزاعی و تقریبا" مربوط به همبستگی های ثابت و تقابلهای انحصاری است . منطق دیالکتیکی تناقضها را تصادمات ثمربخش اندیشه هایی می انگارد که ممکن است از طریق ترکیب ( سنتز ) حقیقتی برتر از آنها بدست آید . مارکس به تنظیم این نظریه پرداخت کـه تفکر دیالکتیکی برای رسیدن به شناخت درست ضروری است و روند تاریخ را سیر تکامل دیالکتیکی می انگاشت که در آن انسان از طریق در هم شکستن نظامهای اجتماعی پر تضاد پیش می رود . »  همانگونه که بنظر می رسد در این تعریف بیشتر بر دیالکتیک تک اسلوبی قطبی تکیه شده و بیشتر به دیالکتیک در معنای مکتبی و نه تحلیلی خرده گرفته شده است .   

 در کتاب جامعه شناسی نظری نیز می خوانیم :  «  .  .  . دیالکتیک یعنی تنشی در یک نظام ، فرایندی که بوسیله ی آن تغییراتی براساس همان نقش و تضادهای حاصله رخ می دهد . و در تعریفی دیگر « دیالکتیک یعنی علم قوانین بسیار عمومی که بر گسترش و تکامل طبیعت ، جامعه و فکر حاکم است و به نظر هگل ؛ دیالکتیک زندگی و روح گسترش علمی است . » به عبارتی دیگر دیالکتیک  یعنی واقعیتِ در حرکت .  .  .  همانطور که گورویچ متذکر می گردد دیالکتیک حرکت و تغییر در یک کلّ یا تمامیت است .  .  . به این معنی تمام جهان هستی و بمراتب جهان اجتماعی ، یا جامعه ، یک دیالکتیک است . به این نحو تمام جامعه شناسان نیز زمانی که حرکت، تغییر ، گذار ، تحول و هرگونه پویایی اجتماعی را بخواهند بفهمند و یا تبیین کنند ، ناگزیر در شناختِ این واقعیت دیالکتیکی درگیرند ، چه نام این واقعیت را واقعیت دیالکتیکی بگذارند چه به یک هندسه ی دوتایی یا سه تایی باور پیدا کنند . پس ...   تغییر ، تحول و تکامل جوامع ، یا گذار تفکیک یافتگی جوامع ، یعنی تغییر و تحول منظم واقعیتهای دوگانه و بیشتر . »
اسلوبهای دیالکتیک :
همانگونه که در کلیات مربوط به دیالکتیک ذکر گردید دیالکتیک را می توان حرکت یک کل در اثر ، تحت تاثیر یا همراه تقابل عناصر یا اجزای آن کل تعریف کرد . در واقع این تقابل میان مقولات است که در شکل تغایر
Diffrentiation  تخالف Opposition  ، تضاد Conflict  ، تناقض Contradiction   و یا تقارن Symmetry   ظاهر شده و حرکت را چه در بعد مکانی ، زمانی یا مفهومی ایجاد می کند . تقابل عناصر و حرکت ناشی از آن می تواند در یکی از اشکال و اسلوبهای دیالکتیکی ظهور کند . اسلوب خاصی که حرکت دیالکتیکی در قالب آن انجام می گیرد وابسته به عوامل بسیاری است که عمده ترین آن سنخیت مقولات ، نوع تقابل ، بستر حرکت دیالکتیکی و فشردگی محیطی بستر و خواص کشسانی یا پاسخ به تحریکات عناصر و بستر از زمره ی این عوامل تعیین کننده هستند . 
نکته ی قابل ذکر در باره ی دیالکتیک و استفاده از آن در تبیین ها و نظریه پردازیهای عالمان دیالکتیک مآب همچنانکه ژرژ گورویچ نیز می گوید «  استفاده و در نظر گرفتن یک اسلوب دیالکتیکی در جایگاه حرکت دیالکتیکی از سوی بسیاری از  عالمان علوم انسانی و طبیعی است » دیالکتیک از سوی بسیاری از دیالکتیسین های علوم انسانی تنها در قالب اسلوب قطبی و از سوی دانشمندان علوم طبیعی غالبا" در اسلوب اکمال متقابل خلاصه می شود و توجه کمی به سایر اسلوبها شده است .ژرژ گورویچ می گوید « قلمرو امر واقع در علوم طبیعی به هیچ وجه دیالکتیکی نیست . ورود روش دیالکتیکی نیز در این علوم با گرایش واژگونه ای هم عنان شده است ، این گرایش در صدد است روشهای دیالکتیکی را یکسره به اسلوب تعاملی اکمال متقابل تحویل کند . این گرایش را در آثار نیلز بوهر و لوئی بروگلی و هایزنبرگ و فون نیومن و گونست به روشنی بازمی بینیم . در اینجا خطای آشکار آن است که شتاب زده به این نتیجه برسیم : وقتی اسلوب اکمال متقابل در علوم طبیعی تنها اسلوب قابل اعمال است  ، همین راه و رسم در مورد علوم انسانی نیز صادق است . این کار فرق اساسی علوم انسانی و علوم طبیعی و ثنویت آنها را به بوته ی فراموشی می افکند . این فرق بر پایه ی عدم تحویل قلمروهای این دو دسته از علوم به یکدیگر استوار است ، بدین معنی که علوم مذکور هریک دارای قلمروی است که نفوذ در آن را وجهه ی همت ساخته است . در علوم اجتماعی این قلمرو ، واقعیت انسانی و اجتماعی است . نفس این واقعیت هم آغوش یک حرکت دیالکتیکی است ، در علوم طبیعی این قلمرو ، واقعیت طبیعی است که در آغوش حرکت دیالکتیکی جای ندارد . باری نتیجه ی این تباعد اصولی آن است که مطالعه ی علوم و واقعیت انسانی و اجتماعی کاربرد مجموعه ی اسلوبهای تعاملی دیالکتیک موجود را الزام می کند . حال آنکه مطالعه ی واقعیت طبیعی تنها برخی از این اسلوبها را پذیراست و در عین حال نیز به گونه ای محدود و مضیق ازین اسلوب بهره بر می گیرد .  ( 250 : 1 ) البته اینکه گورویچ براساس اعتقاد به جدایی موضوع علوم انسانی و طبیعی و تفاوت مکانی کامل حوزه های دو نوع علم فوقارزش و کارکرد  دیالکتیک را در هر حوزه متفاوت ارزیابی می کند قابل تامل و بحث است .
تنوع اسلوبهای دیالکتیکی ایجاب می کند که در فرهنگ لغات مصطلح در توصیف دیالکتیک تغییراتی ایجاد کرده از واژه های نوی استفاده کنیم تز و آنتی تز و سنتز هریک به عنوان عناصر دیالکتیک چنین تعریف میشوند : در یک رابطه ی تقابلی آنچه نخست ظاهر می شود و میل به ماندن و ثبات دارد تز نامیده می شود . آنتی تز آن چیزی است که در مقابل تز ظهور می یابد آنچه درتقابل با تزو پس از تز ظاهر شده برخلاف تز میل به تغییر دارد در واقع در مسیر ظهور مفاهیم ابتدا یک مفهوم یا مقوله ظاهر می گردد یا در واقع برای ذهن انسان هست می شود و مطرح می گردد بلافاصله بدنبال آن ،مفهوم مقابل آن یا مقوله ای در یک رابطه ی تقابلی با تز ظاهر می شود. ظهور آنتی تز یا مقوله ی دوم رابطه ای تقابلی را هست کرده است یا به واقغیت تبدیل کرده است که این رابطه ی تقابلی نوعی حرکت ( بالاتر از حرکت در بعد زمان که بدلیل گرانش زمانی برای تمامی واقعیتها وجود دارد ) ایجاد می کند که سبب تغییر در موقعیت زمانی - مکانی یا مفهومی هر دو مقوله ی اول و دوم یعنی تز و آنتی تز ( یا هر آنچه در تقابل با تز است و همچنانکه گفته شد ، الزاما" هم این رابطه تضادی یا تناقضی یا تعارضی نیست بنابراین آتز یا دیس تزیا غیر تز  واژه های صحیحتری به نظر می رسند ) شده ،حاصل این تغییرات یا موقعیت مکانی - زمانی و ماهیت یا سنخیت جدیدِجمع دو عنصر متقابل را سنتز می نامند . سنتز می تواند یک واقعیت جدید و کاملا" متفاوت از عناصر اولیه باشد ، جمع ترکیبی عناصر اولیه باشد یا مجموعه ای باشد که به تناوب از صفر تا صد در صد به یکی از عناصر نزدیک و از دیگری فاصله داشته باشد .با توجه به توضیحات فوق  استفاده از واژه ی آنتی تز منحصر می شود به اسلوب قطبی یعنی هنگامی که تقابل از نوع تضاد و تعارض است به جای آن برای توصیف عنصری که در تقابل با تز قرار می گیرد استفاده از واژه ی
Athesisیا Disthesis به نظر صحیح تر می رسد . disthesis   خود می تواند در هریک از اسلوبهای دیالکتیکی نام خاصی به خود بگیرد که معنای آن نشانگر نوع تقابل با تز باشد مثلا" در اسلوب تقابل مناظر که نوعی تقارن میان آتز و تز دیده می شود و در واقع دو حد از یک سنخ موضوعی مورد نظر قرار می گیرد ، می توان به آن Symmetrothesisاطلاق کرد به معنای قرینه ی تز یا در اسلوب اکمال متقابل Complimentary thesis به معنای تکمیل کننده ی تز یا مکمل تز در اسلوب تضمن متقابل هم فراخوانی یا هم آوردی Implicithesis  یا Synchrothesis  به معنای « همراه تز» در حرکت یا « هم آورد مانای تز» که ضمن حفظ خود در شکل اولیه در یک مجموعه با تز همراه است و همواره در تقابل هم آوردی همزمان . این واژه ها در توضیح هر اسلوب کاملتر و مفصلتر مورد بحث قرار خواهد گرفت .
از سوی دیگر تاکنون کمتر به بستر حرکت دیالکتیکی یعنی محیطی که دیالکتیک در آن واقع می شود و خصوصیات آن  توجه شده که لازم است به آن نیز توجه شود فشردگی زمینه ی بستر یا جنس و سنخ آن خاصیت کشسانی یا میل به حفظ شکل اولیه  پایداری و توان جذب عناصر یا میل ترکیبی یا اختلاط با عناصر و . . . از زمره ی مواردی است که باید در نظر گرفته شود .حتی در اسلوب قطبی مثلا" در نظریه ی مارکسیستی تضاد و تعارض میان نیروهای تولید و روابط تولیدی و سنتز حاصله به بستر دیالکتیک یعنی محیطی که دیالکتیک در آن واقع می شود ،وابستگی نشان می دهد این بستر می تواند در سرعت تغییرات و جهت دهی تعارض نقش داشته باشد( در نظریه ی مارکسیستی در یک تعبیر گفته می شود هرچیز در بطن خود حاوی تضاد است بنابراین نیروهای  تولید به عنوان آنتی تز از درون نظام تولیدی با روابط تولید به عنوان تز دچار تضاد و تعارض شده به سنتز نظام تولیدی جدیدی ختم می گردد . آنچه در سوگیری این مسیر قابل اهمیت و تامل است بستر و نظام تولیدی است که این تضاد و تعارض در آن شکل می گیرد و بی شک در سنتز نهایی موثر است )  . باید توجه داشت که می توان گاهی دو یا چند اسلوب را همراه باهم مشاهده کرد که در واقع مجموعه پس از  یک اسلوب به سوی اسلوب دیگر گرایش یافته و مسیر دیالکتیک راه جدیدی در پیش گیرد .در چنین وضعیتی است که   دیالکتیک پیچیدگی می یابد . مجموعه ی هم فراخوانی که بستر را می سازد و پایه ی حرکت یا زمینه ساز آن می شود وابزار و وسایل و محیط را پذیرای اسلوب قطبی می کند و  تضاد میان تز و آنتی تز که حرکت را می سازد و سنتز جدیدی حاصل می شود . 

ژرژ گورویچ با این توضیح که « شماره ی اسلوبهای دیالکتیک حصری نیست و همواره ممکن است اسلوبهای دیالکتیکی تازه ای کشف شوند » اسلوبهای دیالکتیک را در پنج دسته به شرح زیر تقسیم می کند :

1) اکمال متقابل دیالکتیکی یا دیالکتیک تکمیلی Complimentary Dialectic

  1-1) دیالکتیک تکمیلی تناوبهای کاذب یا اکمال متقابل تناوبهایی که به صورت امر متناوب تظاهر نمی کنند .

2-1) اکمال متقابل جبرانی  یا  رهیابی در جهات ناهمسو و معکوس :

3-1) اکمال متقابل عناصر گاه همسو و گاه ناهمسو یا اکمال متقابل عناصری که گاه در یک جهت و گاه در جهات ناهمسو در حرکتند :

2) دیالکتیک تضمن متبادل ، هم فراخوانی یا همآوردی Mutual Implication  :

3) ابهام دیالکتیکی یا دیالکتیک ابهامی Dialectical Ambiguohty  :

4) دیالکتیک قطبی یا Polarized Dialectic :

5) دیالکتیک تقابل مناظر Reciprocity of perspectives  :

 1) اکمال متقابل دیالکتیکی  یا دیالکتیک تکمیلی Complimentary Dialectic  :
هنگامی که دوعنصر شرکت کننده در دیالکتیک نوعی تقابل مکمل داشته باشند به عبارت دیگر هریک کامل کننده ی دیگری باشد اسلوب حرکت دیالکتیکی اکمال متقابل خواهد بود . واضح است که قاعدتا" بدلیل آنکه دیالکتیک بیان کننده ی حرکت می باشد باید از جمع دیالکتیکی دو عنصر متقابل مکمل به یک سنتز برسیم این سنتز می تواند مقوله ای به لحاظ سنخیت جدای از عناصر شرکت کننده در دیالکتیک باشد و یا از جنس آنان و به شکل مقوله ای مجموعه ای شامل هردو عنصر، اما با ارزش کمی فراتر از جمع ساده ی آن دو . از سوی دیگر اگر عوامل شرکت کننده در دیالکتیک از نوع بردار باشند یعنی دارای جهت حاصل ِتقابل دیالکتیکی ِاکمال ِآنان می تواند  دارای جهت باشد - همسو یا ناهمسو با حرکت عوامل - و در هر حال حرکت آن فراتر از جمع برداری میان عوامل می باشد .در این قسمت به ذکرتوصیفهای گورویچ از این اسلوب و انواع آن پرداخته سپس نکاتی را در مورد آن ذکر خواهیم کرد. گورویچ می نویسد : «  با بکار بردن این اسلوب تعاملی از روی طرد متقابل حدها و عناصر متضاد پرده برمیگیریم . حدود و عناصر مذکور ، زیر فروغ دیالکتیک چون همزادان و توامان جلوه می کنند و بسان رویه و آستری به نظر می رسد که هریک در رابطه ی تابعی با دیگری است و در نتیجه براساس همین نفس الامر وارد یک مجموعه می گردند . البته این مجموعه خود می تواند به انواع گوناگون رخ بنماید . در واقع مجموعه های مذکور هم می توانند مفهومی و هم واقعی بوده دارای پیوستگی و همسازی زیاد یا کم باشند .  .  .  پس از نیلز بوهر و لوئی بروگلی و ژ. ل دتوش که دیالکتیک اکمال متقابل را بالنسبه به امواج و ذره اعمال کردند ، هایزنبرگ و فون نیومن همین دیالکتیک را در خصوص مناسبات موجود میان موقعیت و سرعت الکترونها اعمال نمودند . درین مقام وجهه ی همت دیالکتیک اکمال متقابل فقط اثبات نسبیت و عدم کفایت مفاهیم متضادیست که برای بیان یک مجموعه ی مفهومی بکار میرود ، مجموعه های یاد شده تنها از این راه قابل تحدید و تعریفند              .  .  .  صور نوعی جامعه های صغیر یعنی جلوه های کشش طبعی اجنماعی و صور نوعی گروه بندیها و صور نوعی طبقات اجتماعی و صور نوعی جامعه های کل در درجه ی اول هم آغوش یک دیالکتیک اکمال متقابلند . در ظاهر هریک از این چهار صورت با بقیه در تعارض است اما در واقع هیچ یک از آنها بدون دیگری معنایی ندارد . زیرا اینان را نمی توان نه مجزای از هم  در نظر گرفت و نه دسته ای را ته دسته ی دیگر تحویل کرد . درواقع نمی توان به شناخت صور نوعی جامعه های کل وطبقات اجتماعی پرداخت اما شناخت صور نوعی  گروهها وجلوه های  کشش طبعی اجتماعی را مد نظر قرار نداد .
مجموعه های مفهومی جامعه شناسی بیش از مجموعه های مفهومی علوم علوم طبیعی پیوسته و همسازند . زیرا در جامعه شناسی کار آنها مطالعه ی مجموعه هایی واقعی است و این مجموعه ها خود را در حرکت دیالکتیکی ایجاد می کنند ، نتیجه آنکه ، دیالکتیک اکمال متقابل در جامعه شناسی تنها مرحله ای مقدماتی است و یا نخستین مرحله ی دیالکتیکی ساختن است . اما چون صور نوعی اجتماعی در زمینه های گوناگون و تنها در رابطه ی تابعی با یکدیگر ساخته توانند شد ، در نتیجه فروغ « تضمین متقابل » را لازم دارند . همچنین این صور می توانند آنچنان متقارن گردند که استقرار آنها در تقابل مناظر بایسته باشد . ولی این مطلب به هیچ وجه نافی آن نیست که این صور نتوانند به میدان تناقض وارد شوند و بدینسان فروغ دیالکتیک قطبی شدن را ایجاب کنند .   »
گورویچ سپس سه نوع دیالکتیک اکمال متقابل را چنین معرفی می کند :
 1-1) دیالکتیک تکمیلی تناوبهای کاذب یا اکمال متقابل تناوبهایی که به صورت امر متناوب تظاهر نمی کنند :
فیزیکدانها این نوع اکمال متقابل را در مطالعات خود به کار برده اند . غرض اکمالهای متقابلی است که متقابلا" حجاب یکدیگرند و رواق منظر هریک پنهانگر رواق منظر آن دیگریست .
رابطه ی میان موج وذره ، موقعیت و سرعت ، بی نهایت کوچک و بی نهایت بزرگ در خصوص امور متناوبی از این نوع گروهی به خطا تصور کرده اند که این امور نمی توانند با هم تلاقی کنند و در نتیجه تن به مبارزه می سپارند . پایه و مایه ی این تصور خطا از اینجا ست که از ادغام امور متناوب مذکور در یک مجموعه ی واحد ابا می کنند ، حال آنکه در این مجموعه این امور از تناوبی بودن دست برمی دارند و یکدیگر را کامل می کنند .
دیالکتیک اکمال متقابل میان تفهم و تبیین - برای « تبیین » باید نفس الامرهای جزءی را در مجموعه ی کم و بیش به هم پیوسته و هم سازی مدغم کرد که نفس الامرهای مذکور جلوه های آن می باشند ، اما برای این کار باید مجموعه و خصاءص به هم پیوستگی و همسازی اش را « فهم کرد » . پس نمی توان تبیین کرد بی آنکه فهم  کرد و فهم کرد بی آنکه به یک تبیین رسید ( این البته در تایید روش تبیین تفهمی ماکس وبر و رد نظر یاسپرس در جدایی کامل و الزامی تفهم و تبیین قابل بحث و استناد است .) . این دو حد همچون لحظات فرآیندی واحد به نظر می آیند . مجموعه های اجتماعی ممتلی از معانی انسانی اند و به عنوان کلیت ها و تمامیت ها یی از کوششها به کرسی می نشینند و توسط همین کوششهاست که مجموعه های مذکور خویشتن را ایجاد می کنند . هنگامی که ما با چنین مجموعه های اجتماعی سروکار داریم اکمال متقابل دیالکتیکی بین تفهم و تبیین بدل به دیالکتیک تضمن متبادل می شود .
2-1) اکمال متقابل جبرانی  یا  رهیابی در جهات ناهمسو و معکوس :
3-1) اکمال متقابل عناصر گاه همسو و گاه ناهمسو یا اکمال متقابل عناصری که گاه در یک جهت و گاه در جهات ناهمسو در حرکتند :
2) دیالکتیک تضمن متبادل ، هم فراخوانی یا همآوردی
Mutual Implication  :
3) ابهام دیالکتیکی یا دیالکتیک ابهامی
Dialectical Ambiguohty  :
4) دیالکتیک قطبی یا
Polarized Dialectic :
5) دیالکتیک تقابل مناظر
Reciprocity of perspectives  :

اعتقاد به نظام  دوگانه ی تکاملی را می توان در نظریه های  بسیاری از صاحبنظران و نظریه پردازان جامعه شناسی مشاهده کرد  . هرچند گاهی این طرح دوگانه با طرحهای سه گانه یا بیشتر همراه می شود ،اما مرزبندی میان دودوره درتاریخ تکاملی زندگی اجتماعی انسان ،درنظریه های  بسیاری از اندیشمندان جایگاه ویژه ای دارد . هر نظریه پردازی با ژرف نگری در مولفه های خاص و سوگیری ها و بردارهای حرکت جوامع ،به جمع آوری نکاتی می پردازد که آنها را شاخصهای خاص و نقاط افتراق میان دو مرحله ی تاریخی می داند . درواقع دردیدگاه دوانگارانه ی حرکت تکاملی جامعه ، پویایی شناختی جوامع به نحوی است که همواره جامعه تغییراتی به سوی دگرگونی از خود نشان می دهد .این تغییرات در مرحله ای به شکلی در می آید که انبوهی از تغییر در مولفه ها و نهادها را نشان می دهد و می توان به راحتی میان آن با گذشته یا مرحله ی پیشینی تفاوت قائل شد . از دیدگاه دیالکتیک تغییرات ، تحول به شکل بطئیء و حرکت جزئی به شکل تغییر کمیتی در اجزاء اتفاق افتاده در کلیت موضوع انباشته شد ه و در مرحله ی جهش دیالکتیکی به تغییر کیفیتی در کلیت موضوع ختم می شود . در این دیدگاه در مراحل پیش از جهش می توان اختلافاتی میان اختصاصات هر جزء در دو زمان متوالی پیدا کرد ،اما کلیت موضوع و جمع اجزا  با کیفیت واحدی مشخص می شود . در طی تغییرات کمیتی ،تاثیر تغییرات کمیتی اجزا سرانجام به تغییری کیفی در کلیت منتهی شده ،در شکل جدید، موضوع کاملا" متفاوت از قبل خواهد بود . جامعه در شکل جدید چه از نظر اختصاصات اجزاء و چه از نظر ویژگیهای کلیت خود دچار تغییر گشته ،این تغییرات با اندکی تعمق بخوبی قابل تشخیص است . اگر هر دوره را تا پیش ازتغییردرده قسمت زمانی قرا دهیم اختلاف میان اولین قسمت ازدوره ی بعدتغییر، با دوره ی ماقبل خود، بسیاربیشترازاختلاف میان بالاترین بخش هردوره با دوره ی اول ازهمان دوره است .
هر چند در دیدگاه دیالکتیک مارکسیستی ،این تغییرات و تحول تنها در قالب اسلوب دیالکتیک قطبی قابل تبیین است ،باید توجه داشت که روند تحولات جامعه می تواند از طریق اسلوبهای دیگری همچون هم آوردی ( تضمن متبادل یا هم فراخوانی ) نیز انجام پذیرد . در چنین حالتی جامعه مجموعه ای است در هم پیچیده از نهادها و مولفه ها و ساختهای خاص که تغییرات آنها در طی گذشت زمان عملا" انجام پذیر است اما الزاما" کلیتی با سنخیت جدید و کاملا" متفاوت از نظر جوهر و ذات  حاصل نمی شود و کلیت موضوع ؛ جامعه همچنان با بسیاری از صفات پیشین قابل تشخیص است .مثلا" نهاد خانواده در گذر از دوره ی فئودالی به سرمایه داری همچنان وجود دارد لکن در بسیاری صفات متفاوت از قبل شده است .از نظر جوهر و اساس چیزی به نام نهاد خانواده همچنان چه در دوره ی قبل و چه در دوره ی بعد موجود و اساس حفظ جامعه و تامین نیروی انسانی ِاجتماعی شده برای آینده ، است و وظایف ، کارکردها و ارزشهای آن موجود است لکن با تغییراتی که الزاما" شرایط جدید برای آن پدید آورده است، می توان گفت  نهادهای مختلف جامعه ی بشری  خصوصا" نهادهایی که عامل بهره کشی فرد از فرد هستند در این تحولات دیالکتیکی پابرجا مانده اند لکن در صورت یا از دیدگاه پدیدار شناسی در نمود و پدیدار متفاوت گشته اند اما بود آنها به عنوان عاملی برای بهره کشی یا سنخیت آنها هیچ تغییری نکرده است ( در دیدگاه فمینیستی خانواده یکی از نهادهای پابرجای بهره کشی جنسیتی یا استثمار زنان به شمار می آید در دیدگاه آنارکوسندیکالیستی دولت نهاد اصلی بهره کشی قدرتمندان اقتصادی و بالطبع سیاسی از مردم فاقد قدرت به شمار می رود از دیدگاه منتقدان نهادهای اجتماعی آژانسهای اجتماعی کردن همچون مدرسه ، قوانین جزایی و زندان و ... ابزارهای حفظ قدرت موجود و از کار انداختن نظرات و تمهیدات  دیگر اندیشان برای تغییر در ارکان جامعه است و . . . تغییرات اساسی و بنیادین درهیچیک از این نهادها را نمی توان در تحول یک دوره به دوره ی بعدی در دورانهای سه گانه ی پس از کمون اولیه مشاهده کرد .این نهادها همچنان عواملی در جهت حفظ قدرت فرادستان و حفظ نظم موجود و هرم طبقاتی در جوامع هستند .)
از دیدگاه دیالکتیکی نمی توان جامعه را محدود به یک تکامل دیادیک یا دوگانه دانست زیرا دیالکتیک به معنای حرکت همواره ی کلیتها در اثر تقابلها ست بنابراین همچنانکه هرگز نمی توان نقطه ی پایانی برای تقابلها در جهان محدود به فضا - زمان قائل شد نمی توان نقطه ی پایانی نیز برای روند دیالکتیک و تحولات جامعه و مراحل آن در نظر گرفت . ( البته می توان انتظار داشت که سوی برآیند بردارها ی تحول و تغییرات جامعه جهت های جدید و ابعاد کثیر تری بیابد. از نظر تجسم ریاضی تغییرات خطی به سطحی وتغییرات سطحی به  عمقی و تغییرات عمقی به تغییرات با ابعاد زمانی مکانی بیشتر  تغییر یابد ) هر گاه در چنین تصوری تنها اسلوب دیالکتیکی ممکن را اسلوب  قطبی در نظر بگیریم ، تسری تغییرات در تمامی اجزا و کلیت جامعه باید در سنتزی نمایان شود که کاملا" متفاوت از صورت قبلی از نظر یک کیفیت خاص باشد ؛ آنچنانکه جامعه ی مدرن یا صنعتی در دیدگاه بسیاری از جامعه شناسان نظری و نظریه پردازان ،کاملا" متفاوت از نظر صورت و محتوابا جامعه ی سنتی است . کنت ، دورکیم و پارسونز بالاخص جدای از این دیدگاه نیستند هر چند آنان را نمی توان معتقد به  دیالکتیک قطبی دانست ،لکن در نظر آنان جامعه ی مدرن کاملا" متفاوت از جامعه ی قبلی خود یعنی جامعه ی سنتی است و جوامع صنعتی ، جدید ، مدرن یا هرچه نامش را بگذاریم کاملا" متفاوت است با جوامع سنتی یا قدیم (حتی اگر در دو مکان در یک زمان باشند ). جالب اینجاست که هر چند مارکس به عنوان شاخص تفکر دیالکتیک قطبی مطرح است ،دیدگاه او  در ارتباط با تحول جوامع از برده داری به فئودالی و از فئودالی به سرمایه داری نشان از اعتقاد او در تغییرات دیالکتیکی در جهات متفاوت و ابعاد مختلف دارد .آنچه مارکس در آغازمانیفست بیان می کند  نشانگرآن است که لااقل در طول سه تغییر دیالکتیکی جوامع از برده داری به فئودالیسم و از فئودالیسم به سرمایه داری هیچ تحولی در اساس بهره کشی انسان از انسان صورت نپذیرفته است لکن صورت ظاهر یا نمود جامعه تغییر یافته است به عبارت دیگر از دیدگاه دیالکتیک تغییرات را می توان به کمک اسلوب هم آوردی توضیح داد اما سنتزی که اساس و کیفیت بهره کشی فرد از فرد را متحول کرده باشد صورت نپذیرفته است . مارکس می نویسد : « تاریخ تمامی جوامع تا کنون موجود ، تاریخ مبارزات طبقاتی بوده است . آزاده و برده ، پاتریسین و پلیبین ، ارباب و سرف ، استاد کارگاه و پیشه ور روزمزد ، دریک کلام ، ستمگر و ستم دیده با یکدیگر ستیزی دائمی داشته و به پیکاری بی وقفه گاه نهان و گاه آشکار ، دست یازیده اند ، پیکاری که هربار یا به نوسازی انقلابی کل جامعه یا به نابودی توامان طبقات در حال پیکار انجامیده است . در دوران پیشین تاریخ ، تقریبا" در همه جا با نظم پیچیده ای از جامعه روبرو هستیم که به رده های متفاوت و درجه بندی های گوناگون از مرتبه ی اجتماعی تقسیم شده است . در روم باستان با پاتریسین ها ، شهسوارها ، پلیبین ها و برده ها و در قرون وسطی با ارباب های فئودال ، واسال ها ، استادکارها ، پیشه ورهای روزمزد ، کارآموزها و سرف ها روبرو هستیم ؛ و تقریبا" در تمام این طبقات نیز درجه بندی های فرعی تری را می یابیم . جامعه ی بورژوایی جدید ، که از ویرانه های جامعه ی فئودالی سربر آورده ، تضادهای طبقاتی را از بین نبرده است . در عوض طبقاتی جدید ، شرایط جدید ستمگری و اشکال تازه ای از مبارزه را جانشین نوع کهنه ی آن ها کرده است . . . » 1
عدم بهره کشی انسان از انسان در طول دوران کمون اولیه با تغییر در دوران بعد از آن ، به استثمار فرد از فرد ( و حتی جامعه از فرد ) تغییر می کند و در طول سه دو ره ی بعد ( آنچنانکه نظریه ی تاریخی مارکسیستی  با نتیجه گیری از تجربه ها و استنادات تاریخی می گوید ) بدون تغییر می ماند و تغییر آن در دورانهای بعدی باید لاجرم به قطع بهره کشی فرد از فرد ختم شود که بدلیل ذات حرکت دیالکتیکی باید ابعادی کثیرتر از دوره ی کمون اولیه داشته باشد پایداری یا تعادل مطمئن و پویا ( قابل تعریف از نقطه نظر فیزیک و مکانیک برداری ) لاجرم باید صفت افزوده بر عدم بهره کشی باشد که ابعاد تغییراتی که صورت خواهد گرفت تا چنین امری محقق شود بدلیل عدم قرارگیری فعلی جوامع درراستای آن از دید پنهان است .درروند تحولات تاریخی ، تغییرات جزئی تری البته  صورت پذیرفته است .
می توان اینگونه به روند تغییرات تاریخی جوامع از دیدگاه دیالکتیکی و با کمک اسلوبهای دیالکتیک نگریست که آنچه در جریان تغییرات دورانهای تاریخی پس از کمون اولیه و تا کنون    ( مثلا" در تاریخ غرب رخ داده است) در قالب اسلوبهای دیگر به جز  اسلوب قطبی انجام پذیرفته  که اگر برای تبیین آن از اسلوب هم آوردی استفاده کنیم ، نوعی تغییراتِ همراهِ مولفه ها ، نهادها و ... ی جامعه را نشان می دهد که در تکامل خود سرانجام در قرینگی کامل و تضاد منتهی به تناقض به سنتز خواهد رسید،  سنتزی که سرانجام در ابعاد کثیرتری ایجاد خواهد گردید.  لازم است تا در اینجا یکبار دیگرسنتز تعریف شود. در دیالکتیک مارکسیستی که تنها منظر آن قالب اسلوب قطبی است سنتز به عنوان تغییر کامل پس ازرسیدن به تناقض و  تعارض تز و آنتی تز است، لکن در دیالکتیک اسلوبهای متکثر سنتز به معنای نتیجه تغییرات یک کلّ در اثر تقابلهای موجود در آن است که می تواند منطبق بر برآیند مولفه ها و بردارهای عناصر متقابل سوی خاص داشته باشد و در یک بعد یا چند بعد حرکت کلّ را بسته به ابعاد عوامل متقابل ممکن سازد . در بالاترین نوع تغییرات که در قرینگی کامل ( از دیدگاه فیزیکی ) و تناقض مطلق ( از دیدگاه فلسفه ی دیالکتیکی در اسلوب قطبی ) صورت می گیرد ، عوامل دیالکتیکی را می توان با نامهای تز و آنتی تز  خواند ودر این حالت سنتز حاصله منطبق بر محو کامل تز و آنتی تز و پدید آمدن مقوله ی جدید و کاملا" متفاوت از قبل خواهد بود (در فیزیک  برخورد یک ذره و پادذره در طبیعت منجر به آزاد شده مقادیر متنابهی انرژی و محو دو ذره ی ابتدایی می گردد . ) 2
آنچه در دیدگاه مارکسیستی تغییر و تحول هر دوره و ظهور دوره ی جدید را ایجاد می کند، مفهوم نمادواژه ی انقلاب است و این انقلاب می تواند دردو مسیر متفاوت ،دو حاصل متمایز از یکدیگر را ایجاد کند. آنچه در تکمیل نظریه ی مارکس و در توصیف لوکاچ ازچگونگی  تغییر دیالکتیکی جوامع طبقاتی به جامعه ی بی طبقه ،ایجاد می شود و در تغییر طبقه ی در خود به طبقه ی برای خود رخ می دهد سبب ایجاد خودآگاهی در طبقه ی فرودست گردیده ،هرم طبقاتی را بر هم ریخته و به جامعه ای بدون طبقات به معنی جامعه ای بدون بهره کشی می رسد. نباید از نظر دور داشت که دراین مرحله می تواند ( آنچنانکه در تحول دورانهای برده داری به فئودالیسم و فئودالیسم به سرمایه داری دیده می شود ) هرم طبقاتی و اساس بهره کشی فرد از فرد دست نخورده باقی مانده و تنها شکل جدیدی از بهره کشی ایجاد گردد . بنابراین الزاما" انقلاب به معنای پایان پذیرفتن بهره کشی فرد از فرد یا سنتز فراگیر یا آنچه حاصل دیالکتیک قطبی در نظریه ی مارکسیتی خوانده می شود نیست . به عبارت دیگر در تغییرات دوره های تاریخی ،هرچند از نقطه نظر علم سیاست تحول و تغییر کیفیتی در نهادهای قدرت صورت گرفته است از دیدگاه جامعه شناختی، تحول کیفیتی در تمامی نهادها فقط در ظاهر حادث شده است و تغییر تنها در ابعاد پیشین صورت گرفته و تا زیرورو شدن کامل مولفه ها و مفاهیم اساسی جامعه هنوز فاصله وجود دارد . حتی از نظرفلسفه ی  سیاسی نیز تغییر بنیادین زمانی معنی دار خواهد بود که در اساس بهره کشی فرد و نهادهای در خدمت آن تحول بنیادین صورت پذیرفته و این نهادها یا محوگردند ویا از نظر کارکردها در جهت جدیدی قرار گرفته ،ساخت کلی جامعه و روابط انسانها در جامعه را دچار تغییرات اساسی کنند . از نقطه نظر ریاضی می توان چنین بیان کرد که تغییرات خطی زمانی بنیادین خواهد بود که تغییر در ابعاد کثیرتر مثلا" در سطح یا عمق ( از حرکت یک بعدی به دوبعدی و از دوبعدی به سه بعدی و ... ) صورت پذیرد .
  آنچه یقینا" از مجموع این گفتار می توان نتیجه گرفت آن است که آنچه می تواند منجر به تحولات بنیادین و اساسی در جوامع بشری بشود ، انقلاب معرفتی است ؛تنها در صورت کسب آگاهی ( و نه آگاهی کاذب ) و تحول اذهان عمومی است که تغییرات و سنتز دیالکتیک قطبی  حاصل خواهد شد؛ نحولی که پایدار است و برگشت پذیر نیز نمی باشد . تسری تحول آگاهی انسان به جامعه ،ساختهای جامعه را زیرورو کرده به اساس بهره کشی انسان از انسان پایان خواهد داد. هر گونه آگاهی کاذب یا آنچه در فلسفه ی مارکسیست لنینیستی توسط حزب پیشرو طبقه ی کارگر سبب به راه انداختن موج احساسی ایجاد تغییر درجامعه می گردد ، تنها می تواند صورت ظاهر کانونهای قدرت را تغییر داده و در جهت ایجاد کانونهای جدید بهره کشی انسان از انسان قرار گیرد (همانند آنچه در پی انقلاب اکتبر روسیه و ایجاد نوع جدید سرمایه داری یعنی سرمایه داری دولتی در شوروی و بسیاری از کشورهای موسوم به بلوک شرق به وقوع پیوست و با گذشت زمان عدم پایداری خود را نشان داد) تنها انقلاب واقعی انقلابی است که با دگرگونی شناخت و معرفت انسانی و جامعه و با ایجاد آزادی در تفکر و قرار گرفتن در مسیر پویای تحولات آگاهی و معرفت حادث می گردد . از این منظر انقلابهای معرفتی  همانند انقلابهای علمی و انقلابهای دینی را می توان به عنوان انقلابهای بنیادین مطرح ساخت .انقلاب و تحول جوامع از دوره ی پیشامدرن به مدرن و پست مدرن یقینا" مدیون تحول در آگاهی و شناخت و انقلابهای علمی است . آنچه دراختلافات  صورت ظاهرجوامع پیشامدرن و مدرن دیده می شود نتیجه ی تغییرات بنیادین در تفکر، آگاهی و شناخت جامعه است که در تسری به نهادهای جامعه ،تحول نهادها را ایجاد می کند ( از منظر جامعه شناسی مید تغییر جوامع ایمایی به جوامع نمادین که در کثیر الابعاد شدن مفاهیم و آگاهی و شناخت  انسان از نمادها حادث می شود ،یکی از اینگونه تحولات بنیادین است که می توان آن را در کالبد تغییرات دیالکتیکی در طی یک انقلاب شناختی تبیین کرد )
انقلابهای دینی که در طی تلاش انسان برای کسب آگاهی در طول تاریخ حادث شده اند ومی توان آنها را با  با تحول  شناخت انسان ازمفهوم نماد خداوند ،شناسایی کرد نمونه ی بارزی از انقلابهای شناختی است که  تحولات بنیادینی را در جوامع انسانی به دنبال داشته است .
آنجه در تاریخ تحولات دین در جوامع بشری از آغاز تاریخ قابل مشاهده است با انقلابهای معرفتی پیاپی سبب تحول انسان و جامعه ی بشری شده است . حاکمیت ادیان اسطوره ای درجوامع باستانی مانند آنچه در اعتقاد به خدایان متعدد در یونان باستان وجود داشت ،با گذر به ادیان الهی و در نزدیک شدن معرفت انسانی به دستیابی  به مفهوم نزدیکتر به حقیقتِ مفهوم نماد خداوند ،را می توان نمونه ای از یک انقلاب معرفتی - دینی دانست که تاثیرات شگرفی در نگرش و رفتارهای جوامع انسانی ایجادکرده و خود سرآغاز تلاش برای دستیابی به برابری و عدالت زمینی بوده است .  در جوامع باستانی ،انقلاب معرفتی در اعتقادات دینی با گذراز خدایان اسطوره ای که در واقع تمثیلهایی از انسانها یی با قدرتهای انسانی خارق العاده و مرکب از کشمکشهای خیر و شر در وجود یک اسطوره بوده اند ،  به اعتقاد به  خدای واحد عاری از نیروهای شر بوده که انسان را در مسیر تفهم و اعتقاد به قدرت تفکر و تلاش برای گذر از« باور به تقدیر» قرار داده  واورا  متوجه  تواناییهایش ،اختیار و آزادی درتعیین سرنوشتش کرده است . ( در آثار هومر همچون ایلیاد و ادیسه انسانها همواره مقهور قدرت و بازی خدایان تصویر می شوند و فاقد هرگونه قدرت تفهم اختیار و نقشی در سرنوشت خود و به عبارت دیگر ناتوان از فهم واقعیتها و کنش انسانی هستند که نشان از نوع اعتقاد در جامعه ی آن زمان دارد . )  هرچند اساس ادیان الهی تزریق آگاهی به جهان انسانی بوده و در جوهر و اساس تماما" درجهت تلاش برای قراردادن انسان در مسیر کسب معرفت برای شناخت یک مفهوم  یعنی مفهوم نماد «خداوند » بوده اند ،  این شرایطِ بستر ظهور ادیان بوده که شناخت جامعه از دین را تعیین کرده است وآثار تحول دیالکتیکی دو مولفه ی سطح معرفت موجود در جامعه و آگاهی های دینی نازل شده دردین نوظهور، بوده که شناخت و آگاهی نوینی در جامعه ایجاد کرده و تابع آن تغییراتی در مجموعه ی جامعه را سبب شده است .  ( نمونه ی بارز اختلاف در درک آگاهی های نازل شده توسط دین در جوامع با شرایط متفاوت و دارای سطوح دیالکتیکی متفاوت را می توان درحاصل دیالکتیکی یعنی  میزان نهایی ادراک دین  و سطح نهایی آگاهی در دو جامعه ی عربستان و ایران در هنگام نزول اسلام به خوبی مشاهده کرد .جامعه ی ایرانی به عنوان یک جامعه ی دارای سطح آگاهی دینی بالاتر به دلیل  گذران دوره های قبلی و تجربه ی معارف دینی پیامبرانی چون زرتشت ، کورش ، مانی و مزدک زمینه و بستر مناسبتری برای درک مفاهیم اسلام به عنوان بالاترین دین توجه دهنده به معرفت وآگاهی بود وآثارآن را نیزمی توان به نحو کاملا" مشهود ی در شواهد تاریخی پیداکرد . ) انقلاب معرفتی که با نزول دین اسلام در جهان آغاز شد در مهمترین پیام خود ( که اعجاز قرآن به جای هر معجزه ی دیگر دلیل و مبین این واقعیت است ) توجه دادن انسان به حرکت در جهت کسب آگاهی و قرار گرفتن در مسیر تفکر و شناخت پویا تا رسیدن به معرفت حقیقی و به دور از ایستایی در آگاهی های کاذب و جبری تحت تعین های زندگی در کالبد مادی و انتزاعات ساختهای زندگی اجتماعی و پذیرش نقشهای اجتماعی دیکته شده از ساختهای پیشینی جامعه را مد نظر داشته است . حرکت درمسیررسیدن به مفاهیم واقعی نماد « خداوند » به کمک آگاهیهای واقعی ِ هدایت و نزولی و بدور از تکرار ایستای ذهنیتهای قبلی انسانی ، یا آنچه به عنوان هدف اصلی آفرینش انسان در تمامی ادیان بیان شده است : تلاش برای تکامل آگاهی انسان در شناخت خداوند و طی کردن مسیر پویای  رسیدن به مفهوم نماد خدا .
در یک نگاه کلی می توان ادعا کرد که این تنها انقلابهای معرفتی و تحول انسان و جامعه ی انسانی به سطوح دیالکتیکی ِآگاهی بالاتر است که می تواند در ساختهای زندگی اجتماعی انسان تحولات بنیادین و پایدار ایجاد کند و انقلابهای سیاسی تنها با تغییر موقت در شرایط زندگی و نمودهای جامعه در حداکثر تاثیر، می تواند تنها به زمینه های تغییر در کسب آگاهی و شناخت انسان و جامعه یاری رساند . 


منبع :

فصل نو
1- پانیچ .لئو ، لیز کالین - مانیفست پس از 150 سال - ترجمه ی حسن مرتضوی - نشر آگه چاپ اول بهار 1380
2- رجوع شود به مقاله ی دیالکتیک - نشریه ی فصل نو شماره ی 27  اول بهمن 1384     

 

+   دوشنبه دهم دی 1386      |